سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران

حامیان سردار مهدی سعادتی

جبهه و جنگ - حامیان سردار مهدی سعادتی

ایران
حامیان سردار مهدی سعادتی
 
ایستگاه صلواتی

نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.

رفتم سراغش. دیدم کسی زیر دستش نیست. طمع کردم و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشمتان روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم. ماشین نگو تراکتور بگو! به جای بریدن مو ها، غِلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!

از بار چهارم، هر بار که از جا می پریدم، با چشمان پر از اشک سلام می کردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد. اما بار آخر کفری شد و گفت:"تو چت شده سلام می کنی.یک بار سلام می کنند."

گفتم :"راستش به پدرم سلام می کنم. "پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت:"چی؟ به پدرت سلام میکنی؟ کو پدرت؟"اشک چشمانم را گرفتم و گفتم:"هر بار که شما با ماشینتان موهایم را می کنید، پدرم جلوی چشمم میاد و من به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم!"

پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:"بشکنه این دست که نمک ندارد..."

مجبوری نشستم و سیصد، چهارصد بار دیگر به آقاجانم سلام کردم تا کارم تمام شد.

http://www.tebyan.net/godlypeople/battlefieldculture/jokes/2010/1/28/114337.html




تاریخ : سه شنبه 88/11/13 | 1:20 صبح | نویسنده : ایران | نظرات ()

نوشتن کتاب خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی به دست خود شهید (2)

نمایش فیلم

http://www.tebyan.net/godlypeople/songshymnsetc/picture/documentary/2007/2/12/32615.html




تاریخ : سه شنبه 88/11/13 | 1:10 صبح | نویسنده : ایران | نظرات ()

نوشتن کتاب خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی به دست خود شهید (1)

نمایش فیلم

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=32546




تاریخ : سه شنبه 88/11/13 | 12:59 صبح | نویسنده : ایران | نظرات ()
 
به شوهرم گفتم از حاج یونس بپرس برای چی نمی آید خانه ما ؟
گفت حاج یونس گفته : هر وقت حساب سال خودت را کردی و
خمس مالت را دادی من هم می آیم .
آمد خواستگاری .
با یک جلد قرآن و مفاتیح .
رساله امام را قبلا آورده بود .
یک برگه بزرگ آورد بیرون و بسم الله گفت .
شرایطش را نوشته بود .
همه ش از جبهه و ماموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود .
و اینکه من با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم .
شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد .
گفتم من فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن باشد.
گفت : نه ! یک جلد قرآن نمی شود . یک جلد قرآن با یک دوره کتاب های شهید مطهری .
همه را دعوت کرده بود مسجد .
از سپاه کرمان هم آمده بودند .
دعای کمیل که تمام شد عاقد توی جمعیت دنبالم می گشت .
تازه فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است .
یک قدح آب آورد .
گفت : روایت است هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و آبش را
در خانه بریزد ، تا عمر دارند خیر و برکت از خانه شان نمی رود .
به شوخی گفتم : پاهای من کثیف نیست .
گفت : مهم این است که ما به روایت عمل کنیم .
سه روز قبل از محرم عروسی کردیم
وضو گرفتیم و دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا خواندیم .
گفت : من دعا می کنم تو آمین بگو :
اول شهادت
دوم حج ناگهانی
سوم اینکه بچه اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفی .
همه اش مستجاب شد
می رفتیم برای تحویل خط
گفت بذار من پشت فرمان بنشینم .
توی راه یک خمپاره شصت خورد کنارمان .
به خط که رسیدیم گفت : یک تکه پارچه نداری دستم را ببندم ؟
ترکش خورده بود توی ساعدش و خون از دست و آستینش می چکید .
وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت :
ما می خواهیم خط را تحویل بگیریم .
زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده .
قرار بود روی دژ شهید همت دو تا سنگر بسازیم .
خیلی خسته شده بودیم .
حاج حسین که با او خودمانی تر بود ، گفت : اگر قرار است سنگر جلویی را بسازیم ، لطف کن دو تا چوب کبریت بده بذاریم لای پلکهامان تا نخوابیم .
می خندید و می گفت : تا شما را شهید نکنم ول کن نیستم .
مجبورمان کرد تا صبح دو تا سنگر بسازیم
به غیر از آب قمقمه آب دیگری نداشتیم
دستور داد هر کس آب دارد بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند .
سرزده آمد خانه مان . چون چیزی توی خانه نبود مادر رفت و شیرینی خرید .
 لب به آنها نزد .
گفت : من نمی خورم تا یادتان باشد خودتان را برای من به زحمت نیاندازید و هر چه توی خانه بود ، همان را بیاورید .
سنگر کمین آن قدر به عراقی ها نزدیک بود که صدای برخورد قاشق با بشقاب را عراقی ها می فهمیدند .
تازه از مکه برگشته بود . رفت توی سنگر و بچه های سنگر را بوسید و بغل کرد .
گفت : چند تا تسبیح آورده ام که به عزیزترین بچه های جبهه بدهم . تسبیح ها را داد به بچه های همان سنگر .
می گفتند: می مانیم تا شهید شویم یا شما از پشت بیسیم بگویید برگردیم .
حدود چهل پل شناور را به هم وصل کردیم .
حاجی گفت : حس نظامی من می گوید بیست و چهار ساعت کار را تعطیل کنیم .
بعد از دو روز برگشتیم . چند خمپاره خورده بود روی پل . پل ها از هم جدا شده بودند .
گفته بود : کار را تعطیل کنید تا عراقی ها خمپاره هایشان را بزنند .
تازه بچه دار شده بود . گفتم : دلت برای بچه ات تنگ نشده ؟
جبهه و جنگ بس نیست ؟
لبخند زد و گفت : اگر صد تا بچه داشته باشم و روزی صد مرتبه هم خبر بیاورند بچه ات را ازت گرفته اند ،
من دست از خمینی بر نمی دارم و جبهه و جنگ را بر همه چیز ترجیح می دهم .
موقعیت حاجی خیلی خطرناک بود .
از پشت بیسیم گفت اگر من شهید شدم ، حاج یونس فرمانده لشکر است .
ساعت هشت شب ترکش خورد به کتفش .
از ترس اینکه خاکریز تمام نشود یا اینکه حاج قاسم بفهمد ، تا ساعت چهار صبح ادامه داد و کار را تمام کرد .
دو سه روز بعد دیدمش .
از بیمارستان فرار کرده بود .
گفت : هنوز یک دستم سالم است .
آخرین باری که آمده بود مرخصی گفت : حاج قاسم اسم تیپ ما را گذاشته امام حسین .
دوست داری اسم تیپ ما چی باشه ؟
گفتم : هر چی خودت دوست داری .
گفت : چون اسم تیپ ما امام حسین است ، دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .
گفت : من که شهید شدم باید مرا از روی پا بشناسیدم .
دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .
 روی تابوت را که کنار زدم جای سر ، پاهایش بود .



تاریخ : سه شنبه 88/11/13 | 12:50 صبح | نویسنده : ایران | نظرات ()
تاریخ : دوشنبه 88/10/28 | 8:44 صبح | نویسنده : ایران | نظرات ()

در کردستان بخشی از مشکلات جنگ بر دوش چهارپایان بود. به قول دوستی آن ها دوشادوش ما در هم? جبهه ها می جنگیدند!

وقتی از پایگاهی به پایگاهی دیگر می رفتیم، روی ارتفاعات قاطر حکم تویوتا را داشت.

 البته برای سوارکار؛ افراد ناشی که بر پشتشان می نشستند از جایشان جنب نمی خوردند، می ایستادند و دور خودشان می چرخیدند.

در چنین موقعیتی بچه ها می گفتند:« مکانیک سیار را خبر کنید، ظاهراً فرمانش قفل کرده است!».




تاریخ : چهارشنبه 88/10/23 | 1:47 عصر | نویسنده : ایران | نظرات ()

اسمش عبدالرحیم بود کم و بیش می دانست که نماز شب خوان ها باید در قنوت نمازشان نام چهل مؤمن را به زبان بیاورند و برای آن ها دعا کنند؛

چون بارها موقع خواب اصرار و سماجت بعضی از بچه ها را به شب زنده دارها و به اصطلاح «پا لگدکن» ها دیده بود که:«تو رو خدا ما رو هم تو خشاب چهل تایی جا کن» یا «چهل و یکمیش رو هم قبول داریم».

 این بود که آن شب دل را به دریا زد و بیرون چادر، یکی از آن نازنین ها را پیدا کرد و افتاد به دست و پایش که :«ما را هم فراموش نکن! محض رضای خدا به یاد ما هم باش» و از این حرف ها پسری فوق العاده صاف و صادق و صمیمی.

گویا شب نخوابیده یا هوشیار خوابیده بود تا ببیند آن برادر واقعاً اسمن او را هم جزء مؤمنان به زبان می آورد یا نه؛ به هر حجال خبری نشد؛

حسن و حسین و علی و عباس و عبدالرحیم بی عبدالرحیم. اصلاً انگار نه انگار که عبدالرحیمی هم وجود دارد. صبح دیدیم یقه آن برادر را گرفته که:«مرد حسابی، مگه ما از زن بابا هستیم که اسم ما رو نگفتی ها؟ حالا کاری بکنم که نماز شب خوندن یادت بره؟»




تاریخ : چهارشنبه 88/10/23 | 1:37 عصر | نویسنده : ایران | نظرات ()

بر وزن «آمین یا رب العالیمن» است و معمولاً وقتی بچه ها با میدان مین مواجه می شدند می گفتند و بعضاً بعد از نماز و در جواب دعا کننده، البته به نحوی که متوجه نشود.




تاریخ : چهارشنبه 88/10/23 | 1:32 عصر | نویسنده : ایران | نظرات ()
بسم رب الشهدا
 
 
   راه باز است ، معبر ها همه پاک شده اند ،لابلای سیم خاردارها
پلاک ها چشمک می زنند و شهدا هنوز ایستاده اند
و با سر انگشت وفا ، نقطه رهایی را نشان می دهند .
خط هنوز شکسته نشده است ،
کوله پشتی بسیجی ها لب خاکریز نشسته است .
فرمانده فریاد می زند :سنگر بکن ای برادر ، امروز هم جنگ است
امروز اما قلمها ، سرنیزه های تفنگ است
امروز میدان معنا ، خود عرصهء کارزار است
هر وا‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژه ای یک گلوله ، هر جمله یک تفنگ است
قلم هایی به عدد اراده ها باید دست به کار شد .

اینجا مجنون است ، جزیره عاشقان .
صدای فرمانده از لابه لای نیزارها تا اعماق تاریخ می رسد :
« اگر ماندید ، بنویسید ، حقانیت و مظلومیت این بچه ها را »



تاریخ : چهارشنبه 88/10/23 | 1:18 عصر | نویسنده : ایران | نظرات ()

یه صندوق از جعبه های مهمات درست کرده بودند،روش نوشته بودند: «صندوق گناهان»
گفتم این چیه؟!!! :این صندوق گناهانه.
در روز هر گناهی که انجام می دیم بابتش یه مقدار مشخص پول می اندازیم توش و خودمونو جریمه می کنیم.بابت مکروهات هم همینطور.
بعد از چند وقت اومدم توی سنگر، دیدم یه صندوق گذاشتن و روش نوشتند:
«صندوق مستحبات»!!! پرسیدم این چیه دیگه؟
فرمانده گفت :بابا کاسبی صندوق گناه خوابید، دیگه کسی گناه نمی کرد که پولی بندازه توش، خوب ما هم اینو گذاشتیم تا کاسبیمون نخوابه.
از خاطرات رزمندگان لشکر 41 ثارالله




تاریخ : چهارشنبه 88/10/23 | 1:9 عصر | نویسنده : ایران | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب

جستجو



در این وبلاگ
در کل اینترنت
لینک دوستان

ویژه اسلاید اسکین
برچسب‌ها وب
آخرین مطالب
فال روزانه






آرشیو مطالب


بازدید امروز: 203
بازدید دیروز: 528
کل بازدیدها: 6836862